کاش...

alijon.blogsky

 

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد .

کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب می شدند .

کاش مهتاب با کوچه هاب تاریک شب آشناتر بود .

کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد .

کاش در قاموس غصه ها،شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد .

کاش مرگ معنای عاطفه را می فهمید .

کاش،کاش،کاش...

لالالالا لالا

 

alijon.blogsky

 

لالالالا لالا گل پونه
بیا که بدون تو دل خونه
بیا که بدون تو تن خستم
لبریز از حس جنونه

لالالالا لالا گل لاله
زندگی بی تو واسم محاله
بیا از اون وقتی که رفتی
این دل داره همش می ناله

گریه شده کار من و
غصه شده همدم من
قطره ی اشک تو چشام
شده شریک غم من

خونه بدون تو شده
مثل یه زندون سوت و کور
من موندم و هق هق واسه
خاطره های جور واجور

بیا که با اومدنت
تموم می شه دردای من
بیا که وقتی تو باشی
قشنگ می شه دنیای من

لالالالا لالا گل پونه
بیا که بدون تو دل خونه
بیا که بدون تو تن خستم
لبریز از حس جنونه

لالالالا لالا گل لاله
زندگی بی تو واسم محاله
بیا از اون وقتی که رفتی
این دل داره همش می ناله

بدون که تو هق هق من
جز غم دوری حرفی نیست
بدون دلیل گریه هام
جزبی تو بودن چیزی نیست

برای من که عاشقم
عشق همیشگی تویی
اون که کنارش دل خوشم
فقط تویی ،تویی ،تویی

لالالالا لالا گل پونه
بیا که بدون تو دل خونه
بیا که بدون تو تن خستم
لبریز از حس جنونه

لالالالا لالا گل لاله
زندگی بی تو واسم محاله
بیا از اون وقتی که رفتی
این دل داره همش می ناله

گریه شده کار من و
غصه شده همدم من
قطره ی اشک تو چشام
شده شریک غم من

خونه بدون تو شده
مثل یه زندون سوت و کور
من موندم و هق هق واسه
خاطره های جور واجور

بیا که با اومدنت
تموم می شه درد های من
بیا که وقتی تو باشی
قشنگ می شه دنیای من

لالالالا لالا گل پونه
بیا که بدون تو دل خونه
بیا که بدون تو تن خستم
لبریز از حس جنونه

لالالالا لالا گل لاله
زندگی بی تو واسم محاله
بیا از اون وقتی که رفتی
این دل داره همش می ناله

بدون که تو هق هق من
جز غم دوری حرفی نیست
بدون دلیل گریه هام
جزبی تو بودن چیزی نیست

برای من که عاشقم
عشق همیشگی تویی
اون که کنارش دل خوشم
فقط تویی ،تویی ،تویی

لالالالا لالا گل پونه
بیا که بدون تو دل خونه
بیا که بدون تو تن خستم
لبریز از حس جنونه

لالالالا لالا گل لاله
زندگی بی تو واسم محاله
بیا از اون وقتی که رفتی
این دل داره همش می ناله

خلوتم را نشکن...

alijon.blogsky

 

خلوتنم را نشکن

       شاید این خلوت من کوچ باشد

                 به شب پروانه

                         به صدای نفس شهنامه

                                  به طلوع اخرین افسانه

                                           وغروبی که در ان

                                                    نقش دیوانگی یک عاشق

                                                                     بر سر دیواری بیدار شد

خلوتم را نشکن

       خلوتم پس دور است

                    زهوای دل معشوی سهند

                               خلوتم راه درازی است میان من و تو

                                          خلوتم مروارید است به دست صیاد

                                                          خلوتم تیرکمان است به دست ارتش

                                                                            خلوتم راه رسیدن  عشقماست

                                                  خلوتم را نشکن

 

منتظرم بگردی...

 

alijon.blogsky

 

یادمه اولین روز گونه هامو   تر کردید

وقتی دیدید دیونه م حرفامو باور کردید

خیالتون راحت شد که بی شما میمیرم

محبت و از اون وقت کمتر وکمتر کردید

گفته بودید  با منید حتی اگه نباشم

کلاغ خبر می آورد شب رو با کی سر کردید

شما دوستم نداشتید از چشماتون می بارید

آره می بارید...

از هر جا می گذشتید گل به پاتون می رختم

شما بجاش و قلبم هزار تا خنجر کردید

عزیز بودید فراوان زجرم دادید چه آسون

وجودتون وبا زجر برام عزیز تر کردید

انگار خوشی نمی خواست من مزه شو بفهمم

یه روز که گل می دادم نداده پرپر کردید

چیزی نبود تا اون روز آروم بودیم وخوشبخت

تمام این کارها رو  اون روز آخر کردید

پس نظرامون چی میشه حتما به یادت(ون) نیست

قرارمون چی بود یادتونه؟

یادته یه انگشتر بهم دادی؟

حق با شماست من کجا،شما کجا و تقدیر

میوه ی خوشبختی رو همیشه نوبر کردید

همون کلاغه می گفت یه جا شمارو دیده 

انگشترو  تو دست یک دختر پولدار کردید

یه چیزی می نویسم خدا منو ببخشه

اگه یه روز بهم خورد منتظرم بگردی

 

دربه در ...

 

به پـــــــای تو هــــــدر شـدم

 

یه عمـــــــــــر دربه در شدم

 

همیـــــشه در سفــــــــر شدم

 

حالا میــــای میگی بــــــــرو؟

 

عمرمو سوختم وساختم برات

 

آبـــرمو باخــــتم به پاهــــات

 

شدم دلیــــــل خنـــــــده هات

 

 حالا میــــای میگی بــــــــرو؟

 

نــــازکتر از گــــــل نشنیدی

 

به عشـــــق پاکـــــم خندیدی

 

حرفامو کـــــاش می فهمیدی

 

سهم من از عشـــق این نبود

 

سهم من از تو خاطره است

 

 حالا میــــای میگی بــــــــرو؟

عشقمو از چشام بخون...

 

 

وقتی می شی نیاز من اگه نباشی پیش من

 

اشکای چشمهای منه که می ریزه به پای تو

 

بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو

 

تمام هستی منی بمون همیشه پیش من

 

اگر عاشق شدم تو نزار بی تاب بمونم

 

لالایی شبهام تویی نزار که تنها بمونم

 

دارم واست شعر می خونم شاید به یادم بمونی

 

فقط یه چیز ازت می خوام همیشه عاشق بمونی

 

دوستت دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود

 

واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون

 

لحظه های عاشقانه ...

 

دیگر به خلوت لحظه های عاشقانه قدم نمی گذارم

، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر

      گنگ است که نمی بینمت ،
     

 سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام ، من

مبهوت مانده ام که چگونه این 
  

    همه زمان را صبورانه 
     

 گذرانده ام ؟ وقتی رسیدی و به کلبه ی دلم پا

گذاشتی در باورم نمی گنجیدروزی

      تو را درخلوتم بپذیرم... 
    

  بیگانه ای بودی هم قفس شده با من... برای

خود عالمی داشتی دورترازستاره های 
   

   دوردست... درسرزمینی 
     

 که به روح من راهی نداشت... وناگهان

ترادرروح خود احساس کردم زندگی کوتاهتر 
  

    از آن است که به 
     

 خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آنند که

بشکنند آنچه از روزگار به دست می 
     

 آید با خنده نمی ماند و 
     

 آنچه از دست برود با گریه جبران نمی شود فردا

خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر 
    

  ما نباشیم

 

نامه های کهنه ام...

 

 

 

می پذیرم که عشق افسانه است

 

این دل درد آشنا دیوانه است

 

میروم شاید فراموشت کنم

 

با فراموشی هم آغوشت کنم

 

میروم از رفتن من شاد باش

 

از عذاب دیدنم آزاد باش

 

گرچه تو تنهاتر از ما می روی

 

آرزو دارم ولی عاشق شوی

 

آرزو دارم بفهمی درد را

 

تلخی برخوردهای سرد را

 

می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی

 

می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

 

می رسد روزی که شبها در کنار عکس من

 

نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

شهر دلم ...

 

 

دیشب رفتم به شهر دلم . وقتی وارد شدم تو یک خیابونی بودم

که پر از نور بود و خیلی زیبا بود و اونجا تو بودی و دیگر هیچ نبود و

خیلی خوشحال بودم ولی وقتی تو شهر دلم شروع به قدم زدن

کردم کم کم به جاهای تاریک رسیدم، به خیابون های تاریک و

ظلمات، و کوچه هایی که خرابه بودن و در اونجا خبری از تو نبود،

و همه چی بود و تو نبودی...

و یادم افتاد که در واقع قبلآ این شهر شش دونگش ماله تو بود و

فرشته هات هم اونجا رو نور افشانی می کردند و فقط زیبایی بود

و عشق، ولی کم کم هر چیز و ناچیزی رو که پشت دروازه شهر

دلم صف کشیده بودن و از طرف تو کارت دعوت نداشتن به داخل

راه دادم و در عوض تو رو بیرون کردم. آره یادم افتاد که این شهر

رو خودم خرابش کردم و همون یک خیابون رو هم که سالم مونده

یادگاری است از اون شهر زیبا.

وای خدای من!!!

من چی کار کردم...

تو رو از خونه خودت بیرون کردم و هر بار که خواستی بیای تو

راهت ندادم. خاک بر سرم، من چه بنده ای هستم، یاد اون بنده

عاشق بخیر. می خواهم دوباره عاشق بشوم، دوباره بال درآرم

و پرواز کردن را یاد بگیرم. دوباره احرامی دیگه ببندم و یار رو دوباره

به منزلش دعوت کنم و دوباره عاشق بشم عاشق... 

صبح ها که از خواب بیدار می شوم به عشقم سلام کنم، هر

کاری می کنم با اسم اون شروع کنم، هر جایی می رم دستم رو

بدهم به او و عاشقانه برم، هر وقت خواستم درد دل کنم فقط به

عشقم بگم و اون محرم رازهاست . شب ها با یاد کردن از عشقم

بخوابم و در شب او نو تو خواب ببینم، و در دل شب مثل عاشق و

معشوق با اون خلوت کنم و بگم ای عزیزعاشقتم. و این وقت است که عاشق شده ام...!!!

و می روم تا عاشق بشوم...

تا فقط تو باشی و دیگر هیچ نباشد

محرک زندگی ...

 

عشق هدف حیات و محرک زندگی من است، و زیباتر از عشق

چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام. 

عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش

می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند، مرا از خود

خواهی و خود بینی می راند. دنیای دیگری را حس می کنم.

در عالم وجود محو می شوم. احساس لطیف و قلبی حساس و

دیده ای زیبا بین پیدا می کنم. لرزش یک برگ، نور یک ستاره دور،

موریانه کوچک، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب همه

احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری

می برند. ...این ها همه و همه از تجلیات عشق است... .

به خاطر عشق است که فداکاری می کنم. به خاطر عشق است

که به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم. به

خاطر عشق است که دنیا را زیبا می بینم و زیبایی را می پرستم.

به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم و او را می پرستم

و حیات و هستی خود را تقدیمش می کنم...

کاش روز دیدنت فردا نبود...

 

کاش می شد هیچ کس تنها نبود


 کاش می شد دیدنت رویا نبود


 گفته بودی با تو میمونم ولی


 رفتی و گفتی که اینجا جا نبود


 سالیان سال تنها مانده ام


 شاید این رفتن سزای ما نبود


 من دعا کردم برای بازگشت


 دستهای تو ولی بالا نبود


 بازهم گفتی که فردا میرسی


 کاش روز دیدنت فردا نبود...

محکوم اشک...

 

دلم گرفت از این همه سیاهی

محکوم اشک به جرم بی گناهی

دلم گرفت تو جاده های تقدیرتشنه ی سایه توی قلب خورشید

 

جاده پراز تگرگ و خیس بارون

 

می زنه شب به لختی خیابون

 

پرسه باد تو کوچه های پاییز کوچه بارون زده ی غم انگیز

 

با رفتنت تموم شده ترانه

 

نفرین شده حرفای عاشقانه

 

 گریه ابر تو شبای هق هق زخمی شده بال و پر شقایق

 

قلب ستاره پر اضطرابه

 

چشم زمین خیسه و غرق آبه

 

جون می کنه ستاره از سیاهی مهتاب قصه های من کجایی

 

قلب ستاره پر اضطرابه

 

چشم زمین خیسه و غرق آبه

 

خورشید عشق شب بی ستاره آفتابی شد پلک غم دوباره

 

جاده پراز تگرگ و خیس بارون

 

می زنه شب به لختی خیابون

 

پرسه باد تو کوچه های پاییز کوچه بارون زده ی غم انگیز

 

 

نامه ای به تو...

 
 
 تو ای نامه نویس غربت
 
به تواای نامه نگار غربت

نامه ای بنویسم

که پراز معنی رفتن باشد

وخودت (به من)میگفتی :

شعر گویای تورا پنجره ها میفهمند!

باد آمد زدو این پنجره ها بشکستند!

تو بگو بعد نگاه تو دگر کی فهمد؟!

دل پرخون مرا که به صد تیر بلا گشته شناور درخون

مینوسیم که جدا ازتو حراجم کردند

سربازار دورویی که "جهانش" نامند!

می نویسم که دگر نیست کسی منتظر آمدنم

می روم بلکه کسی از دگری علت آن را جوید!....

دستهای خدا ...

 

 

وقتی که دستهای خدا طرح زن کشید

من را کنار لحظه عاشق شدن کشید

من را خدا برای تماشای چشمهات

اما تو را برای رسیدن به من کشید

وقتی نشد نجابت مهتاب مثل تو

او را خدا به خاطر تو بی بدن کشید

شاعر شدم دلم غزلی لال را سرود

دستت برای صورت شعرم دهن کشید

من را غزل کنار تو در خوابهای خود

در پارک روی نیمکتی از چمن کشید

در کوچه باغ دشت خیابان پیاده رو

یک روح پاک و مشترک از ما دوتن کشید

بی ریشه بی وطن به جهان آمدم ولی

عطرت مرا به سمت هوای وطن کشید

بی تو زبان گفتن من بسته می شود

بی تو گلم! نمی شود از من سخن کشید

 

 

آب می‌خواهم...

 

حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم


کم که نه! هر روز کم کم می‌خوریم


آب می‌خواهم، سرابم می‌دهند


عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند


خود نمیدانم کجا رفتم به خواب

 
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟


خنجری بر قلب بیمارم زدند


بی گناهی بودم و دارم زدند


دشنه‌ای نامرد بر پشتم نشست


از غم نامردمی پشتم شکست


سنگ را بستند و سگ آزاد شد


یک شبه بیداد آمد، داد شد


عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام


تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام


عشق اگر اینست مر
تد می شوم


خوب اگر اینست من بد می شوم


بس کن ای دل نابسامانی بس است


کافرم دیگر مسلمانی بس است


در میان خلق سردرگم شدم

 
عاقبت آلوده مردم شدم


بعد ازاین با بی‌کسی خو می کنم


هر چه در دل داشتم رو می کنم


نیستم از مردم خنجر بدست

 
بت پرستم بت پرستم بت پرست


بت پرستم، بت پرستی کار ماست


چشم مستی تحفه ی بازار ماست


درد می بارد چو لب تر می کنم


طالعم شوم است باور می کنم


من که با دریا تلاطم کرده ام


راه دریا را چرا گم کرده ام؟


قفل غم بر درب سلولم مزن!


من خودم خوش‌باورم گولم مزن!


من نمی گویم که خاموشم مکن


من نمی گویم فراموشم مکن


من نمی گویم که با من یار باش


من نمی گویم مرا غم خوار باش


من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است


گفتن اما هیچ نشنفتن بس است


روزگارت باد شیرین! شاد باش


دست کم یک شب تو هم فرهاد باش


آه! در شهر شما یاری نبود


قصه هایم را خریداری نبود!!!


وای! رسم شهرتان بیداد بود


شهرتان از خون ما آباد بود


از درو دیوارتان خون می چکد


خون من،فرهاد،مجنون می چکد


خسته ام از قصه های شومتان


خسته از همدردی مسمومتان


اینهمه خنجر، دل کس خون نشد


این همه لیلی، کسی مجنون نشد


آسمان خالی شد از فریادتان


بیستون در حسرت فرهادتان


کوه کندن گر نباشد پیشه ام


بویی از فرهاد دارد تیشه ام


عشق از من دورو پایم لنگ بود


قیمتش بسیار و دستم تنگ بود


گر نرفتم هر دو پایم خسته بود


تیشه گر افتاد دستم بسته بود


هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!


فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!


هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!


هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!


هیچ کس اشکی برای ما نریخت


هر که با ما بود از ما می گریخت


چند روزی هست حالم دیدنیست


حال من از این و آن پرسیدنیست


گاه بر روی زمین زل می زنم


گاه بر حافظ تفأل می زنم


حافظ دیوانه فالم را گرفت


یک غزل آمد که حالم را گرفت:


"ما زیاران چشم یاری داشتیم


خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
"

دل گریان...

 

من اگر روح پریشان دارم

من اگر غصه هزاران دارم

گله از بازی دوران دارم

دل گریان،لب خندان دارم

به تو و عشق تو ایمان دارم...

در غمستان نفسگیر، اگر

نفسم میگیرد

آرزو در دل من

متولد نشده، می میرد

یا اگر دست زمان در ازای هر نفس

جان مرا میگیرد

دل گریان،لب خندان دارم

به تو و عشق تو ایمان دارم...

من اگر پشت خودم پنهانم

من اگر خسته ترین انسانم

به وفای همه بی ایمانم

دل گریان، لب خندان دارم

حسرت...

 

 

دیشب دلم گرفته بود

               زود خوابم برد

           اما اینگار که خواب

          فرصتی بود تا تو بیایی

تویی که خیلی دورترها رفته بودی

تویی که برای من

          خاطره های روزهای خوب بودی

           روزهای در آسمان پرسه زدن

                 روزهای بدون فردا

                روزهایی که هر روز

                            هزار هزار دنیا بود

 

تو برای من خاطره های هزار سال بودی

                سالهای دور از هیاهو

            سالهای دور از دورنگی ها

        سالهای در آغوش صفا خواب رفتن

       سالهایی که شانه ها عصا می شدند

                                      تا دلمان نگیرد

           سالهایی که هر قطره ی اشکی

                       غروب همه ی دنیا می شد

                        اما خنده ها همیشه می آمدند

                          تا رقص یک گهواره

                                      امید را زنده کند

 

تو برای من یادمان همه ی خاطره های ناب بودی

خاطره ی همه ی آنها که عزیز بودند و عزیز ماندند

                   خاطره های خیابانهای خیس

                          حتی وقتی که باران نمی آمد

                         خاطره های آبهای سرد

                 خاطره های شب نشینی های شب

                                  و دوستی های دوست

خاطره های جوان بودن در روزگاری که جوانی هم بهاری بود

 

...............تو آمدی

در شبی که می دانستی

 چقدر تنهایی را زمرمه کردم

در شبی که می دانستی ..... تو را صدا کرده ام

در شبی که می دانستی

                   فقط تو مانده ای و دیگر هیچکس نیست

می دانم که می دانستی

                    با دل من چه کرده اند

                   آنها که به گمان باطل خود

               حتی برای خدا هم خدایی میکنند

آنها که می شکستند

                    تا شکستنم را جشن بگیرند

آنها که می فهمند

                   تا تنهایی مرا پاسبانی کنند

         آنها که ادعای همه ی احساس بودند

                اما می خندند تا گریه هایم را ببینند

آری تو می دانستی

 دل من زخمها دارد

از آنها که حتی مترسک هم نیستند

از آنها که عروسکهای دو روزه اند

                          و تاریخ مرگشان را

                         شاید حتی کودکی کوچک

                         بر صفحه ی تقدیر بنگارد

آنها که قلبی ندارند

تا صدایش ، زندگانی را به آنها بیاموزد

آنها که لرزش چهره ها را نمی بینند

آنها که صدای بغض نفس را نمی شنوند

آنها که می پندارند هیچ روزی نمی میرند

 

آری تو میدانستی دل من طوفانی است

طوفان خشم از خار و خس های مرهم نما

طوفان درد از دردمندان عاشق نما

طوفان تردید از بودن  یا نبودن

در دنیایی که در دروازه اش

                    هر ثانیه بر پایه ای می چرخد

طوفان شک به شاکیانی که بیهوده شکایت کرده اند

طوفان دلتنگی از دلهایی که برای دیگرانی جز من تنگ است

                            اما مرا نشانه میکنند

                                    تا خود را خالی کنند

 

آری تو میدانستی که من تنهایم

تنهاتر از همیشه

تنهاتر از سکوت

تنهاتر از فریادی در کوهستان

چراکه حرفهایم بازتابی ندارد

 

تو آمدی

به یاد روزهایی که برایت عزیز بودم

به یاد شبهایی که پنهانی عاشقی ها کرده بودم

به یاد لحظه های سخت و غمگین

                         که با هم   درکنارهم

                             رفاقتها کرده بودیم

                        به یاد چشمهای خیره در هم

                          به یاد عاطفی های موازی

                          به یاد روزهای روز روشن

                     به یاد شور شبگردی های عاشق

 

تو آمدی

بگذار تا نگویم چگونه ..... اما آمدی

بگذار تا نگویم چه کردی ....اما آمدی

گفته هایت همه اش عرفانی بود

لحظه هایت همه اش نورانی بود

گفتی :      ره توشه بردار

دستهایت را بده ...تا ره سپاریم

 

دوست داشتم ...تا ... بیایم

دوست داشتم غصه ها را ویران کنم

دوست داشتم یک مسافر تا همیشه

                            در سفر باقی بمانم

اما دل دلی کردم تا بدانی

             من هنوزم عاشق دل بستگی ها مانده ام

 

گفتم یا بیاید

یا .................. نمی آیم

گفتی او نیاید

حال او دراین زمانه

خوشترازباغ بهشت است

او کسی دارد .. کسان دارد

                            که تنهایی را نفهمد

                          که تنهایی نمی فهمد

او مثل تو بیگانه با این سرزمین نیست

 

آری تو گفتی ... او تنهایی نمی فهمد

نمیدانم چه شد

اما نشد ...تا من بیایم

                     تو رفتی

                 تا باز هم من تنها بمانم

 

برو جانم ،عزیزم

سفر خوش تا قیامت

تو را من چشم در راهم..........  تا بیایی

اگر بار دگر بر من بتابی

گواهم باش که ..............   می آیم

دگر خسته از این نامردمانم

دگر خسته از این نامردمی ها

                       که عمری حسرت فریاد دارم

                       که عمری حسرت فریاد دارم

                               ........................

رز قرمز...

 

اون که مونده نقش گرمش

روی دستام

اون که مونده عطر خوبش

تو نفس‌هام

اون که می خوند با نگاهاش

قصه های بی‌قراری

مونده عکس رُز تنهاش

روی قلبم یادگاری

وقتی دستام روی دستاش؛

شعرآ رو نشونی می کرد،

ریتم و آهنگ کلومش

منو آسمونی می کرد.

حیف از اون شبها که روزش

مث برق بی امونه!

آه از اون روزآ که دیگه

شبشون بی کهکشونه!

هنوز اینجاست، توی یادم

 

من براش قرار می زارم

تویِ باغچه ی خیالم

رزآیِ قرمز می کارم!