
گل پونه گل پونه ، دلم از زندگی خونه
تو این دنیای وارونه ، برام هر گوشه زندونه
برای مستی و ساقی ، نمونده حرمتی باقی
تو هر کوچه برای عشق ، محیا مونده شلاقی
صفوف عاشقان پیوسته پیوسته به مسلخ می روند آهسته آهسته
همش اعدام گل ها پای گلدسته کبوتر ها همه از گنبدا خسته
تو این دنیای ویرونه نه گل مونده نه گلخونه
سر دیوار هر خونه ، فقط جغد که می خونه
افسوس افسوس افسوس
گل پونه گل پونه ، دلم از زندگی خونه
کسی جز تو نمی دونه ، چقدر حالم پریشونه
گل پونه مگه دنیای ما خوابه نمی بینی مگه چشم خدا خوابه
که با اسمش یکی از گرد راه آمد خدا رو یاد کرد و عشقو گردن زد
گل پونه گل پونه ، اگه امروز دلم خونه
امیدم زنده می مونه که دنیا رو بلرزونه


امشب کنار تو منم در خود صدایم کن
من نیستم چون دیگران یک دم نگایم کن
بازیچه ی مردم شدی در شهر می گردی
با من چه می گویی بیا جان را فدایم کن
تن خسته تر از من نمی یابی در این دنیا
جامی بیار و یک دمی از خود جدایم کن
یک عمر در بند دعا و عفت و پاکی
رسوا بکن من را از این پاکی رهایم کن
بگذار تا در شهر دنبال خودم باشم
دردی کشم در دل اگر مردی دوایم کن
خاک من از خاک تن این مردمان کی بود
بو کن تن و خاک مرا زینان سوایم کن
یک شب به دل با تو شب شادی و لبخند است
آنهم نمی خواهی بیا جانا عزایم کن
امشب کنار تو منم خوش باش با این دل
فردا که خواهم رفت تا هستی دعایم کن
هر لحظه ای در دل به یاد لحظه ام هستی
آن لحظه،ای دور از تنم در جان صدایم کن

به دلم غم دارم
غمی از سردی سنگ
غمی از قلب سیاه
به همه وسعت آه
به دلم غم دارم
غمی از هق هق اندوه شبانگاهی خویش
که کند دیده من هر دم خیس
به دلم غم دارم
غمی از لحظه جان دادن عشق
غمی از گریه این ابر سیاه
چو غم تیرگی هر شب ماه
به دلم غم دارم
غمی از رهگذری از این خاک
شده دل بر من چاک
غمی از مرگ همه عشق و امید
به دلم غم دارم
غمی از بابت ابن عشق پریش
چو شقایق در خویش
به دلم غم دارم
غمی از کم شدن مهرو وفا
غمی از اینهمه نیرنگ و جفا
به دلم غم دارم
غمی از سردی شب
غمی از تاری ماه
غمی از تیرگی دشت سیاه
به دلم غم دارم
به دلم غم دارم
همه ماتم دارم
واندر این دل اکنون
من تو را کم دارم
یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند...
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم...
ولی افسوس...
او هرگز نگاهم را نمی خواند...
به برگ گل نوشتم که او را دوست می دارم...
ولی افسوس...
او گل را به زلف کودکی اویخت تا او را بخنداند...

دوباره ...
دوباره سکوت...
دوباره انتظار...
دوباره من و یک دنیا خاطره ی باشکوه...
دوباره دلم تنگ است...
به اندازه ی غم یک گل پژمرده...
به اندازه سوز یک دشت باران نخورده...
به اندازه اندوه یک مرغ قفسی...
دوباره و دوباره صورتم نم اشک را حس کرد...
می دانی که تنها تو را می خواهم...
و تنها تو را می خوانم...
دوباره تو را به انتظار خواهم نشست...
...دوباره و دوباره خواهم شکست...
به امید روزی که تو را در کنارم داشته باشم...

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت
ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ..
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

وقتی قدم می زنم به خیلی چیزها فکر می کنم .
شاید بهتر باشد بگویم وقتی فکر می کنم مدام قدم می زنم .
یک جور صدای خاص شبیه موسیقی
خیلی مبهم و ضعیف , محیط اطراف من را احاطه می کند .
یک موسیقی ملایم ...
در حین قدم زدن تماس صورتم با ارواح سرگردان
را احساس می کنم .
بعضی از آن ها در حین رد شدن از کنارم دستشان
را با ملایمت بر گونه هایم می کشند .
و بعضی از آن ها با خشونت به پهلوهای من لگد می کوبند .
بعضی از آن ها مدام گریه می کنند
و بعضی ها سراغ عشق گمشده شان را از من می گیرند .
من بی توجه به تمام این صحنه ها ,
فریاد ها و خنده ها , فقط قدم می زنم .
تمام توجه من به مورچه های خسته ای است
که بی محابا در مسیر عبور من در گذرند .
له شدن یک مورچه در زیر صفحه آجدار کفش یک عابر ,
یک فاجعه است .
قلب مورچه ها مثل پوستشان سیاه نیست
قلب مورچه ها رنگ سرخ است .
گاهی احساس می کنم در حین قدم زدن پرواز می کنم .
و این حالت در خواب های من تشدید می شود .
من شب ها نمی توانم بخوابم
قلب من گاهی از حرکت بازمی ایستد و من با تمام وجود
این سکون را حس می کنم .
از این سکون نمی ترسم ...
گاهی اوقات چیزی درون من می رقصد و پای کوبی می کند
من روحم را حبس نکرده ام .
به اینکه انسان عجیبی هستم اعتراف می کنم !
من خدا را در آغوش کشیده ام .
خدا زیاد هم بزرگ نیست .
خدا در آغوش من جا می شود ،
شاید هم آغوش من خیلی بزرگ است .
خدا را که در آغوش می کشم دچار لرز های مقطعی می شوم .
تب می کنم و هذیان می گویم .
خدا پیشانی مرا می بوسد و من از لذت این بوسه دچار مستی می شوم .
خدا یکبار به من گفت تو گناهکار مهربانی هستی .
و من خوب می دانم که گناهان من چقدر غیر قابل بخششند .
می دانم زیاد مهمان نخوام بود .
این را نه از خود که پدر آسمانی به من گفته است .
زمان می گذرد .
همیشه سعی می کنم خوب باشم و همیشه بد می مانم .
باید کمی قدم بزنم تا فکر کنم .
من برای اینکه برای کسی که دوستش دارم
شعر بگویم هم باید قدم بزنم .
مدتی هست که خیلی افسرده ام .
از اینکه چیزی می نویسم احساس بدی به من دست می دهد .
من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام .
و از این متاسفم .
و بیشتر از این تاسف می خورم که روزهایی که سعی می کردم
مورچه های سیاه را لگد نکنم
ناخواسته غنچه های بوته گلی را لگد مال کردم .
من این روزها مدام هذیان می گویم
آسمان برای من بنفش است .
باید کمی قدم بزنم .

کجا بــودی وقتی برات شکستـم
یخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم
کجــا بـودی وقتــی غریبــی و درد
داشت مـن تنها رو دیوونه میـــکـرد
کجــا بودی وقتی کنـار عکســـات
شبا نشستم به هوای چشمـــات
کجا بــودی ببینی مــن میســـوزم
عیــن چشــات سیـاهه رنـگ روزم
ســـرزنشــــای مردمـــو شنیـــدم
هــر چــی که باورت نمیشه دیـدم
کنـــایه هــاشونــو به جون خریدم
نبــود ستــاره ام شبـا گریه چیـدم
کجا بودی وقتی اشکــام میریخت
خون جای گریه از چشام میـریخت
کجـــا بودی وقتـــی آبـــروم مـــرد
امــا به خـاطر چشات قسم خـورد
کجـــا بودی وقتی که پرپر شـــدم
سوختم و از غمت خاکستر شدم

روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!
روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ،دلواپسی!
روز مادر
یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری !
روز مادر
یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی
که عمری به پای بالیدن تو چروک شد
روز مادر
یعنی بهانه در آغوش کشیدن
او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود
روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....
مادرم روزت مبااااااااااااااااااااااااااااااارک... ![]()
![]()
![]()

دلتنگی هاتو برداربه روی قلبم بذار
تکیه بده به شونه ام
تو این مسیر دشوار
اگه منو نمی خوای حرف دلم رو گوش کن
فقط برای یکبار
بعدش خدا نگهدار
تنهایی خیلی سخته
وقتی چشام براهه
وقتی که شب سیاهه
وقتی بدون ماهه
تنهایی خیلی تلخه
وقتی که بی تو هستم
تنها می مونه دستم با این دل شکسته ام
دل تنگیهامو بردار پیش خودت نگهدار
هروقت که تنها شدی منو به یادت بیار
داری میری نمیخوام وقت تورو بگیرم
این حرف آخر من ...
دوستت دارم می میرم

دیدم در آن کویر درختی غریب را
محروم از نوازش یک سنگ رهگذر
تنها نشسته....بی برگ و بار
زیر نفسهای آفتاب..در التهاب
در انتظار قطره ای باران
در آرزوی آب...
ابری رسید
چهره درخت از شعف شکفت
دلشاد گشت و گفت:
آی ابر
ای بشارت باران
آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟؟
غرید تیر ابر
برقی جهید و چوب آن درخت کهن بسوخت...
چون آن درخت سوختم در کویر
گاهی اوقات
احتیاج به یه آدمی داری٬
یه دوستی٬
که وایسته رو به روت
که توی چشمات نگات کنه
و محکم بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونهت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوست داره که نگاش کنی٬
همونجوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یهو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونهش گریه کنی٬
بلرزی٬
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته .. »

حرفهای نا گفته ام برای تو
مرگ را برای سکوت رقم زدم تا به فریاد برسد ولی همان سکوت هم ساکت شد
قلمم عاشق شد
نمیدانم کدامشان خواب را از چشمان خفته ام ! ربوده
نورسفید لامپ مهتابی که سعی دارد رنگ رخسار من و هم اتاقی هایم را پریده تر
جلوه دهد
یا سرمایی که تامغز استخوانم رخنه کرده
یا فکر وخیالی که حتی یک دم رهایم نمیکند
فردا روز بزرگی است
برای من
برای تو
برای عشقمان
فردا که مرا درآن لباس سپید خواهی دید ..چه میکنی؟
فردا که چشمان درشت من بر حرکات تو تنگ خواهند شد
همه که رفتند ..تنها من می مانم و تو و سکوت
دوست دارم حرفهایت را بگویی..هرآنچه در صندوقچه دل پنهانش کرده بودی
قول میدهم درروشنای چشمانت ننگرم تا آسوده برزبان برانی حرفهای مگوی دلت را
میدانم برایم از دوست داشتن خواهی گفت....از عشق ....از.....
چه شیرین است به خواب رفتن
آن دم که لالایی اش ... نغمه های عاشقانه ای باشد که توبرایم میخوانی
صدای چکیدن قطره اب مرا از رویای تو بیرون میکشد
ان باریدن آغاز کرده و قطراتی چند از باران از درز شیشه شکسته
خودرا به داخل می افکنند تا خواب اشفته ما را اشفته تر سازند
میلرزم...هم از سرما .. هم از ترسی که درجانم ریشه دوانده
همیشه از تاریکی در هراس بودم
وامشب از این همه نور
از این چهره های سفید می ترسم
از خودم
از صورت رنگ پریده ای که چشمانش را بسته
مرز لبها و صورتش را تشخیص نمیدهم..هردو به رنگ بی رنگی گرویده اند
..اثری از آن چاله کوچک خنده ..بر چهره اش و برق شیطنت درچشمان خفته اش نمی
از روح عریانم که حجاب جسم به تن ندارد....از همه میترسم.
دلم میخواهد گریه کنم با صدای بلند
ولی میترسم
بیم آن دارم که همانند پیکر خفته برتخت مجاور ،
قندیل اشک برگوشه بوم بیرنگ صورتم ، نقاشی شود
یادت را به من بده
خاطره خوب فردا را.....تا از این کابوسهای مرگ آور!! درامان باشم
فردا که باردیگر خواهمت دید
مباد که لرزه بر شانه های مردانه ات مستولی گردد
مباد که اشک روشنای چشمانت را در خود بشوید
مباد که غم پرکشیدن پرستوی عشقت، پشتت را خمیده کرده باشد
برایم همچون همیشه استوار باش نه
مگرنه اینکه وعده کردیم که عشقمان جاودانه باشد
و نه محصور به حجم حقیراین دنیا...؟!
مگرنه اینکه من عشق حک شده برقلبم را درسینه خاک دفن میکنم
درکنارخودم..... تا دست هیچ نامحرمی بدان نرسد..؟!
غم به خانه مهربان دلت مهمان نکن عزیزکم
که دستان محرم خاک ، پیکر مرا در آغوش میکشد
بوی بهار درفضا پیچیده
ولی به حساب ثانیه هایی که من نگاه داشته ام باید خزان باشد وبرگریزان ..!!؟؟
در رگهای خشکیده ام ، خون زندگی می جوشد
و پلک سنگینم برآن است تا چشمان خفته ام را به دیدن وادارکند..!
مراچه شده؟
این حس زندگی چیست که تاعمق وجودم جاریست؟؟!!
ت دارم بیشتر از دیروز...وکمتر از فردا...برای همیشه
آری این صدای توست
صدای تو که پس از این همه سال به دیدارم شتافته ای ...وباآمدنت
بهار را به رخ پاییز کشیده ای
ینه ای میخواهم
مرافرصتی کوتاه بده تا دستی بر چهره خاک گرفته ام بکشم و
شانه ای برگیسوان پوسیده ام
دوست دارم همچون روزهای خوب دور
" زیباترین فرشته خدا بر روی زمین "
باشم برای تو
یادت هست که مرا به این نام میخواندی؟
لبان بسته ام را به سختی می گشایم تا عزیزترینم را به نام بخوانم
. که ناگهان
صدای غیر
صوت نامحرمی
خلوت عاشقانه مان را
میشکند
خدای من
نه خدایا
بگو که چشمانم دردیدن راه خطا می پیمایند
بگو که در نتیجه سالها ندیدن..هنوزهم دیدن برایشان دشواراست
بگو انچه که از پس این تل خاک وآن سنگ می بینم کذب محض است..
بگو که دستان آن دختر زیبا رو ی دردست تونیست
وچشمانش در نگاه مهربان تو گره نخورده اند
بگو
گو که نغمه های عاشقانه ات را برای او سرنداده بودی
بگو که برای دیدار من دراین کنج دلگیر دنیا فرود آمده ای
نه برای دیدار از پدر دخترکی که حلقه دستانتان درهم تنگ تر میشود
نفسم درسینه حبس شده
نگاهت بر نوشته سنگ مزارم مات مانده
حال دانستی که بربام خانه چه کسی نشسته ای
قلبم به درد می آید
آری اندوهگینم
اندوهناک ازاین که نیستم ...تا دراین ثانیه شوم ، شانه هایم پناه اشکهای
زلالت باشند
تا همچو گذشته ،
همراهیم
مرهمی باشد بر زخمهای دل مهربانت
روی از نامم که بر سنگ حک شده برمیگردانی و
شانه بالا می اندازی که
یعنی مهم نیست
و باز لبخند دل انگیزت را به چشمان مشتاق عشق تازه ات هدیه میدهی
چه ساده دل بودم که می اندیشیدم بیماریحاصل از اندوه پرکشیدن من
مجال حضور را از توگرفت که نتوانستی نگاههای خیست را
به زمان خاکسپاری بدرقه راهم کنی
تومیروی و من می میرم
امید دیدار تو که این سالها مرا به زنده ماندن وا میداشت
در دم به یاس وسرخوردگیی تلخ بدل میشود
و من تسلیم بوسه شیرین فرشته مرگ میشوم
صدای گامهایت از دورشدنت خبر میدهند
چه بیرحم بودی..ومن چه ساده..... دل درگرو مهر نداشته ات گذارده بودم
انقدر حقیربودم برایت که حتی به فاتحه ای یادم را زنده نکردی
آنقدر بی مقدار که حرمت عشق یکسویه مان را
با به رخ کشیدن حضور "غیر" شکستی
ومن اکنون... پس از سالها
میترسم از تاریکی خانه ای که نامم بر آن نقش بسته
کور سوی امید به دیدار محبومبم به خاموشی گراییده و
سراسر وجودم را سیاهی مرگ فراگرفته
دستانم را به سمت آسمان دراز میکنم
دراز که نه
سقف کوتاه خانه ام حتی مجال این را از من گرفته
ازخدا زندگی طلب میکنم
فرصتی دوباره برای زندگی کردن
و عاشق نبودن

دنیا از بیکران وجودت هیچ نمی خواهم
هیچ
فقط گوشه ای خالی از حضور آدمیان به من ببخش !
بگذار تادراین کنج تنهایی ، پیکر زخم خورده ام
را با اشک غسل دهم ..
بگذار خود مرهمی بر زخمهایم نهم
خود تیمار دار خویش باشم
بی هیچ هراسی از دستی نامرد که از آستین دوستی برآید
و چهره ام را با ناخن خیانت بخراشد
میخواهم تنها برای یک بار آسوده چشمان بی اعتمادم
را بر هم نهم دوست میدارم سربر بالش دستانم بنهم
ازتو هیچ رویایی نمیخواهم
بگذار رنگ خوابهایم نیز فقط سیاهی باشد وتنهایی
دیگر ازینهمه رنگ خسته ام ..
حتی در پس سفیدی نیز به سیاهی رسیدم
سایه ام را با خود نخواهم برد
حتی نامش لرزه بر اندامم می افکند
واویی را به خاطرم می آورد که میگفت
سایه ام خواهد بود
حتی زمانی که افتاب نباشد
وروزی سیاهی این سایه مرادرخویش فروبرد
روزی که مرادر شهرسایه ها تنها رها کرد و ازجنس نور شد
درست زمانی که فقط سایه دیدن را به من آموخته بود
من از لطافت سایه
ازهمراهی وازسکوت سایه هم بیزارشدم ...
دستان زودباورم نور را به آشنایی طلبیدند
واو ازجنس نور چشمانم را روشنی بخشید
آنچنان در روشنای وجودش گم گشتم که وقتی
در ظلمت تنهایی رهایم ساخت
هنوز چشمانم به دیدن سیاهی عادت نکرده بود
وقتی عطر وجودش را در گلی خوشرنگ
به نظاره نشستم وسرمست گشتم
بیدرنگ خار خیانت را برچشمانم نشاند تا بازهم
سیاهی میهمان چشمان زودباورم باشد
دیگر از جنس سیاهی ام
از رنگ شب
گوشه ای دنج از دنیا میخواهم
ازمن دوری کنید که جز خیانت نمیدانم
وجزسیاهی رنگی نمی شناسم
وجواب دوستی هارا با دشنه نامردی ودشمنی
پاسخ خواهم داد
نه دنیا این کنج خلوت را از من بازستان
ومرا به گورخویش رهنمون باش
میخواهم همینگونه ساده بمیرم ...
سیاه باشم ولی خائن نه !
هرگز !
تو از قلب پاکم خبر نداشتی
تو عالم یه رنگی که مارو کاشتی
نگو که این جدایی کار خدا بود
مشکل فقط همین بود دوستم نداشتی
هر وقت می خواستم بگم یه باوفا باش
تو این همه غریبه یه آشنا باش
هر وقت می خواستم بگم یه باوفا باش
تو این همه غریبه یه آشنا باش
دلم تو سینه داد زد این التماسه
فکر غرور این دل محض خدا باش
دلم تو سینه داد زد این التماسه
فکر غرور این دل محض خدا باش
نه جای قهر گذاشتی نه جای آشتی
گفتی هواتو دارم اما نداشتی
نه جای قهر گذاشتی نه جای آشتی
گفتی هواتو دارم اما نداشتی
نه اینکه تو عشقت من کم آوردم
مشکل فقط همین بود دوستم نداشتی
نه اینکه تو عشقت من کم آوردم
مشکل فقط همین بود دوستم نداشتی
شاید در این بازی قلبت بشه راضی مارو شکستی
حالا که می سوزم درآتش عشقت خاموش نشستی
در غایت خوبی تو چیزی کم نذاشتی
مشکل فقط همین بود دوستم نداشتی
تنهاترین شمعم ، آشفته و شیدا
تنهاترین شعرم ، ننوشته و زیبا
تنهاترین حرفم بر روی لبهایت
تنهاترین رازم ، ناگفته ناخوانا
تنهاترین نورم در صبح چشمانت
تنهاترین فریاد، کم حرف و پر معنا
تنهاترین امیدم بر یک دل سوخته
تنهاترین آواز ، تنهاترین نجوا
تنهاترین شعرم در دفتر ایام
تنهاترین شاعر ، تنهاترین تنها...